کودکی و نوجوانی

فیلمها و برنامه های تلویزیونی روی طاقچه ذهن کودکی

صفحه 15 از 15 الصفحة السابقة  1 ... 9 ... 13, 14, 15

اذهب الى الأسفل

رد: فیلمها و برنامه های تلویزیونی روی طاقچه ذهن کودکی

پست من طرف 59 في الأربعاء مايو 23, 2018 11:14 am




* در اپتدا، تحلیل اخبار جاری جهان .:

- براستی که برای ذهن کوچک و کم‌فهم اینجانب، درک چنین مطلبی، سخت دشوار است،
به بیان دیگر، به ما چه که شازده‌پسر بریتانیا، عروسی‌ انجام داده و دمب‌خروسی دار شده است.
تمام گوش رسانه‌های جهانی‌ را اینها پر کردند با این ازدواج نوه‌ی سلطنتی‌شان. ...
صد‌البته که سلامتی‌ و خوشبختی‌ برای همگان آرزومندیم، اما در کل که حساب و کتاب داشته باشیم،
این -سیستم پادشاهی بریتانیا-، آنهم در روزگار و دوران حاضر، براستی که وصله‌ای‌ناجور است،
و روندی اضافی و نخ‌نما‌شده، برای زمان حال جهان بشمار می‌آید. بگمانم خود گردانندگان اصلی‌ انگلیس،
در مقابل این تخت‌و‌تاج پادشاهی‌عهد‌بوقی‌شان، دچار تعارف و رعایت ملاحظات گوناگون و‌ دست‌و‌پاگیر شده‌ا‌ند،
وگرنه که این بند‌و‌بساط تاریخ‌مصرف‌گذشته‌ی شاه‌و‌تلخک‌بازی را، دیگر بطور رسمی‌ منقرض اعلام میداشتند.
زبانزدی گویا و کهن در زبان پارسی‌مان داریم که میگوید:
"یکی‌.میمرد.از.درد.بینوایی...یکی‌.میگفت.خانوم.زردک.میخواهی."





* با درود خدمت فروم جاودان رویایی، و تمامی یاران و همراهان گرامی‌. ...





- آقای Gilles Peress عکاس فرانسوی، در سالهای ۱۹۷۹ و ۱۹۸۰، در سفری که به ایران داشت،
بنا به حال و هوای اجتماعی و تغییرات محیطی‌ دو‌ران، اقدام به عکاسی از اجتماع مینماید. ...
ایشان در چند شهر ایران، روند زندگی‌ مردم در کوچه‌و‌بازار را، بر روی نگاتیو سیاه‌و‌سفید ثبت مینماید،
و براستی که عکسهای مستند و خوش‌کادری در قالب ژانر رئالیستی و مردم‌شناسی‌، به انجام می‌رساند.
همانگونه که بهتر در جریان هستید، چند سال پیش، مجموعه تصویرهای ایشان در نت‌ به انتشار درآمد.
در میان عکس‌های جناب Gilles Peress، دو تصویر همیشه برایم جذابیت بیشتری دارند،
چراکه حس ممتد و طپش نوستالژی‌های دوران را، در خود مانا و پایدار نگاه داشتند. ...



A - تصویر اول: نوارفروشی و پایگاه تکثیر کاست در خیابان، مقابل سفارت آمریکا در تهران .:






* پی‌نوشت تصویر اول - سه لینک نوستالژیک و خواندنی در زمینه‌ی نوارهای خوش‌تیپ‌وقیافه‌ی کاست .:





- "پنجاه سالگی نوار کاست (امید حبیبی‌نیا - پژوهشگر ارتباطات) - ۷ مهر ۱۳۹۲" .:

http://www.bbc.com/persian/arts/2013/09/130929_l44_tepe_history_50th


- "با «آقای نوارکاست ایران» آشنا شوید (مجله مهر - علی جواهری) ۲۳ تیر ۱۳۹۴" .:

https://www.mehrnews.com/news/2858924/با-آقای-نوارکاست-ایران-آشنا-شوید


- "Audio Formats" .:

https://rateyourmusic.com/list/_tumbleweed_/audio_formats__pros_and_cons/




B - تصویر دوم: نمای بیرونی قهوه‌خانه‌ای در تبریز، که بسیار ماهرانه ثبت لحظه و زمان شده است.
نگاه لبخند‌وار مرد از داخل قهوه‌خانه به ویزور دوربین، همراه با ورود دو رهگذر از جهات مخالف به درون کادر،
قاب عکاسی‌شده‌ی زنده و پویایی را برای چشمان مخاطب فراهم ساخته است .:





* آشنایی بیشتر و تکمیلی با مجموعه عکسهای -Gilles Peress-، که در طی‌ سالهای ۱۹۷۹ و ۱۹۸۰،
در پنج شهر ایران، پروسه‌ی عکاسی داشتند، در لینکهای زیر. ... با سپاس از جناب عکاس و ناشر آثار ایشان.

http://fararu.com/fa/news/222966/تصاویر-انقلاب-به-روایت-عکاس-فرانسوی-تبریز
http://fararu.com/fa/news/222619/تصاویر-انقلاب-به-روایت-عکاس-فرانسوی-قم
http://fararu.com/fa/news/222771/تصاویر-انقلاب-به-روایت-عکاس-فرانسوی-کردستان
http://fararu.com/fa/news/222343/تصاویر-انقلاب-به-روایت-عکاس-فرانسوی-تهران1
http://fararu.com/fa/news/222462/تصاویر-انقلاب-به-روایت-عکاس-فرانسوی-تهران2



 

- نکته‌ی انتقادی اینکه، در طول تاریخ، از زمانیکه دوربین و سیستم عکاسی و فیلم اختراع شده است،
هرگاه توریستها و بویژه عکاسان خارجی‌ جهان اولی‌، به ایران آمده‌ا‌ند، همیشه و حتا در دوران حاضر،
در گام اول، سعی‌ در نشان‌دادن ایران از پایین‌ترین سطح‌ممکن داشته‌ا‌ند. البته زمانیکه در آذر و دی ۱۳۵۸،
عکاس فرانسوی Gilles Peress به ایران می‌آید، تغییرات حال‌و‌هوایی اجتماعی‌-پولیتیکی وجود داشته،
اما در هر شهر ایران که حساب کنیم، زندگی‌ عادی و شخصی ‌نیز برای مردم کوچه‌و‌بازار جریان داشته است،
و اینگونه نبوده که همه‌جا تیره و زیر سایه‌ی حالات رادیکالی بوده باشد. اما این عکاسان امریکایی و اروپایی،
همیشه و حتا در دوران حاضر، در ایران بدنبال زوایایی برای درج در قاب دوربین‌هایشان بوده و هستند،
که بتوانند پروسه‌ی -سیاهه‌نمایی‌- را در ساختار تصاویرشان در مورد ایران، به کرسی‌ چشم مخاطب‌جهانی‌ بنشانند!.
البته تا این حد میدانم که عکاسانی‌ هستند در تمام جهان، که حرفه‌ی تخصصی‌شان، رفتن به کشورهای مختلف،
و عکاسی از آنها در زمانی‌ست، که مواردی خاص همچون جنگ و دگرگونی‌های اجتماعی ایجاد شده است. ...
آقای -گیلس پرس- نیز یکی‌ از صاحب‌سبکان در چنین ژانر عکاسی میباشند. اما هیچگاه از سوی این گرامیان جهان‌اولی‌،
روی دوم این سکه، یعنی‌ عکاسانی‌ که برای ثبت خوشی‌ها و نکات مثبت زندگی‌ مردم، برای نمونه به ایران بیایند، وجود نداشته،
اگر هم تک‌و‌توک مواردی وجود داشته، در سطح بسیار کمی‌ بوده است، چراکه شوربختانه در نگاه جهان،
ایران حتا به اندازه‌ی ۲۰ درصد از پتانسیل تاریخی و همچنین نکات مثبتی که همیشه دارا بوده، شناخته شده نیست.
و این در حالیست که -مای ایرانی-، به هر کجای جهان که برای سفر و گردشگری رویم، زود میرویم بهترین سازه،
و یا مجسمه و یا ساختمان آن شهر و کشور‌ خارجی‌ را پیدا می‌کنیم، در کنارش عکس میگیریم،
بعد به همه نشان میدهیم تا ببینند که آن کشور خارجی‌ - حتا جایی‌ دور‌افتاده در ناکجا‌آباد،
چه جای مرفه و پیشرفته‌ای هست. در حالیکه توریست‌ها و بویژه این عکاسان خارجی‌، همیشه نسبت به ایران،
نگاهی‌ غرض‌ورزانه داشتند، چه در زمان حال، و چه بویژه در دهه‌ی شصت و دوران پر تلاطم‌اش،
دورانی که سختگیری‌های اجتماعی وجود داشت، اما زندگی‌ عادی نیز جریان داشت. ...





- خوب بیاد دارم که سال ۱۳۶۳ یا ۶۴ که چهار‌-پنج ساله بودم، شب تعطیلی بود و بهمراه بستگان،
بساط قابلمه‌ی غذا و چراغ پیکنیکی و حصیر‌پلاستیکی را، برای صرف شام، به پارک ملت تهران برده بودیم.
با آنکه تابستان بود، اما زمان غروب آفتاب که به پارک رسیدیم، شامگاه خنک و ملسی رقم خورد. ...
اپتدا حصیر‌ها و شمد‌های پتو‌مانندی که همراه داشتیم را بر روی چمن‌های نیمه‌خیس پارک پهن کردیم،
سپس بزرگترها با شعله‌ور ساختن گاز پیکنیکی، اقدام به گرم‌نمودن قابلمه‌ی بزرگ غذا نمودند. ...
مردم اطراف ما نیز یا چنین پروسه‌ای را انجام میدادند، یا بدور خودشان برای یافتن جای مناسب در چمن‌ها میگشتند،
و یا شامشان را زودتر میل کرده و حال با خیال آسوده، مشغول به شکستن تخمه و صرف چای بعد از غذا بودند.
غروب آفتاب رو به خاموشی گرایید و شب‌واقعی‌ و سرمه‌ای‌رنگ، بر فضای پارک حاکم شد. ...
با آنکه چراغ‌های پارک سوسو میزدند، اما هر خانواده‌ای، اقدام به روشن ساختن منبع نوری که همراه خود آورده بود مینمود.
در جمع ما نیز پس از گرم شدن قابلمه‌ی شام، مادربزرگ اپتدا غذا را بصورت پرس‌پرس در ظرف‌های ملامینی کشید،
سپس بشقاب‌های لوبیاپلو را همراه با تکه نان سنگکی که بر رویشان قرار داشت و از قبل برش‌داده‌شده‌ و آماده بودند،
بین افراد تقسیم کرد. در جمع ۷ نفری ما (من‌ووالدین+خاله‌وشوهرخاله+پدربزرگ‌ومادربزرگ)، -من- کوچکترین بودم،
برای همین در هر کاری یا دخالت می‌کردم، و یا اظهارنظر میساختم و خود را نیز بسیار حق‌بجانب میدانستم. ...
محیط پارک بویژه جایی‌ که میان چمن‌ها و فضای سبز نشسته بودیم، نیمه‌تاریک بود،
از اینرو پدربزرگ زمانی‌ که شام تقسیم شد، بخش بالایی‌ گاز پیکنیکی که اجاق تک‌شعله بود را باز کرد،
بعد حباب شیشه‌ای که داخل‌اش فیتیله‌ای پارچه‌ای بود را بر روی کپسول نصب، و سپس آنرا شعله‌ور ساخت.
نور تابان طلایی و خوش‌رنگی حاصل شد، نوری که به برکت‌اش، حال هرکس میتوانست بشقاب غذایش را ببیند.
مشغول خوردن شام بودیم و من هم بسیار خوشحال، چراکه برخلاف سبک غذاخوردن در منزلمان،
اینبار در پارک، شام من نیز در بشقاب اندازه‌ی بزرگ قرار داشت، و نه در ظرف و کاسه‌ای کوچک.
... با آنکه آنزمان سن کمی داشتم، اما آن شب را خوب بیاد دارم. ...
مشغول صرف لوبیاپولوی دست‌پخت مادربزرگ بودیم، که بناگاه صدایی‌بلند از اطراف به گوش رسید.
صدا اپتدا دور بود، اما پس از لحظه‌ای کوتاه، نزدیک و نزدیک تر شد. ...
بجز این، همراه آن صدای‌بلند، منبع‌نوری نیز به سمتمان می‌آمد،
تا جایی‌ که نقطه‌ی دیدمان را اشباع و تصاویر مقابل را برایمان نامفهوم میساخت.
آن صدای‌بلند همراه با نور شدید و ممتدش، چیزی نبود جز غرش ماشین نام‌آشنای پاترول.
پاترول یاد‌شده که برای گشت.ث. بود، بگونه‌ای وارد پارک و گذرهایش شده بود،
که زمانیکه به سمت محوطه و فضای چمنی که ما و دیگران نشسته بودیم نزدیک شد،
منه‌خردسال، گرمای رادیاتور ماشین همراه با دو چراغ روشن جلو و صدای غرش موتورش را،
بگونه‌ای نزدیک به صورت خود دیدم، که بناگاه بلند شدم و شروع به گریه کردم. ...
ماجرا این بود که گشت نام‌آشنای دوران شصت، برای کنترل پوشش و همچنین آهنگ‌ و ضبطصوت حاضران در پارک،
با ماشین پاترول‌شان اپتدا وارد پارک، و سپس از مسیر پیاده‌رو، به داخل چمن و فضای سبز نیز وارد شده بود.
از اینرو از صدای موتور پر‌سرو‌صدای پاترول و قرارگیری‌ میلیمتری‌اش در کنار چمن‌هایی‌ که نشسته بودیم،
منه‌کوچک وحشت کرده، بشدت ترسیده و گریه می‌کردم. ... خوشبختانه گشت یاد‌شده به سراغ جمع ما نیامد،
اما به خانواده و یا گروه دوستانه‌ای که کنار ما بودند و حالت -مجردی‌یه دختر‌پسری- داشتند،
برای صدای ضبطصوتی که همراه با خود به پارک آورده بوند، و همچنین آهنگی که گوش‌میدادند، تذکر دادند.
در آخر، ما که دیدیم بساط شام و گفتگو در زیر آسمان شبانه‌، به صدای غرش پاترول‌ خدشه‌دار شد،
وسایلمان را باعجله جمع کردیم، و پارک را به سمت ماشین‌هایمان ترک ساختیم. ....







(با سپاس از عکاسان ایرانی و خارجی‌، که از عکس‌های خوبشان، در تصویر‌سازی بالا استفاده شد.)
http://esam.ir/item/622563/چراغ-توری-گازی
http://mosaffa.co/products/خوراک-پز-supernovَ-lantern-plus/
https://nasimfun.com/how-to-cook-loobia-polo/
https://camp-kala.ir/product/چراغ-روشنایی-گازی/





- خاطره‌ای که بیان گردید، برای نسل ما آشناست، اما داشتن تجربه و دیدن چنین مواردی،
دلیل نمیگردد که بگوییم دهه شصت فقط پر بود از اینگونه کادرها. بیاد دارم که حتا در همان سالها،
عمو‌زاده‌ها و عمه‌زاده‌هایم که از من بسیار بزرگتر بودند، چه در خانه خودشان،
و چه در باغ و باغچه‌ی خارج‌شهر که بستگان داشتند، اقدام به برگزاری پارتی و میهمانی میداشتند،
و بنا به گفته‌ و‌ شنیده‌های ایشان که تعریف میداشتند، حتا یک مورد هم، -تیغه‌گشته‌یاد‌شده‌ی‌شصتی‌-،
به پره ایشان گرفته نشده بود، خوشبختانه./ ... هدف از نوشتن این رج‌ها، بیان این مهم بود،
که مساله‌ی "بایدها و نباید‌ها و سختگیریهای اجتماعی"، در هر دورانی بوده و هست،
در هر کشوری وجود دارد، فقط نوع و ماهیت ظاهری آنها، با یکدیگر فرق دارند. ... برای نمونه،
در بسیاری کشورهای جهان (چه اروپای جهان اول‌ همچون آلمان، و چه ناکجاآباد شوروی‌سابق)،
از ساعت ۲۲:۳۰ و یا ۲۳:۰۰ به بعد، اگر صدای ضبط و تلویزیون، و یا میهمانی‌شبانه، بلند باشد،
همسایه میتواند به پلیس زنگ بزند و از آپارتمان و خانه‌ای که صدای جشن‌ می‌آید، شکایت کند!.
بویژه در کشورهای اروپای‌جهان‌اول همچون آلمان و فرانسه، این قانون به شدت رعایت میشود!.
از سوی دیگر، -مای ایرانی-(هرجا که باشیم)، وقتی‌ چنین مواردی را می‌بینیم و یا درباره‌شان میشنویم،
از آن استقبال کرده و آنرا به حساب "قانون" میگذاریم. اما اگر برای خودمان چنین چارچوب‌هایی‌ اعمال شود،
نامش را میگذاریم محدودیت و فشار.





*  در بخش معرفی‌ فیلم این نوبت،
دو فیلم سینمایی از دوران حاضر سینمای هالیوود تقدیم میگردند (سه در دو).








- اگر شما نیز از دوستداران فیلم "The Holiday-2006"(در دوبله‌روسی با نام: -مرخصی تعویضی-) بوده و هستید،
از اینرو تماشای فیلم "No Reservations-2007"(در دوبله‌روسی با نام: -طعم زندگی‌-) نیز پیشنهاد میگردد.
دو فیلم روی‌سخن، با آنکه از دیدگاه محتوا، با یکدیگر کامل متفاوت هستند، اما از جهت ساختار صمیمانه و خوشایندی،
که با مخاطب برقرار میسازند، دارای ارزش‌همگون و مطرح شدن میباشند. از جهت تولید نیز، یکسال میانشان فاصله هست.










- ساختن فیلم، فقط رعایت نکات سینمایی از دیدگاه هنری و فنی‌ نیست، بلکه محتوا‌ی‌فیلم، حتا مهمتر از ساختار است.
به بیان دیگر، این مهم که فیلم‌نوشت از چه سوژه‌ای برخوردار است و آیا آن سوژه، زبان حال و خیال مخاطب است یا نه،
خود زمینه‌ای کارساز در راه نگارش فیلمنامه میباشد، تا جاییکه بی‌شک در مرحله‌ی پیش‌تولید فیلمهای موفق و ماندگار،
فیلمسازان اپتدا از دیدگاه کارشناسانه و روانشناختی جامعه‌شناسان و روانشناسان‌عاقل، بهره میجویند،
و سپس حتا در روند پروسه‌ی فیلمسازی نیز، نقطه‌نظر آن صاحبنظران را، بعنوان راهنمای‌کاربردی، بکار میبرند.
فیلم امریکایی "(2012) - This is 40" ~ (در دوبله‌روسی با نام: -عشق بزرگسالانه-)،
یکی‌ از فیلمهای درونمایه‌دار دوران حاضر هالیوود است که در مرحله‌ی پیش‌تولید،
بخوبی از دیدگاه کارشناسان و اهالی فن در زمینه‌ی روانشناختی‌انسان بهره جسته است. ...
سالهای جوانی‌ با نزدیک شدن به سن ۴۰سالگی و سپس عبور از آن، دیگر گذشته‌ا‌ند، از اینرو هر انسان،
چه زن چه مرد، چه مجرد و چه متاهل، با نزدیک و سپس گذر از چهل‌سالگی، انگار از دروازه‌ای‌ناشناخته عبور می‌کند،
که شاید این عبور، در اصل نزدیک‌شدن "او"، به "خوده‌اصلی‌اش" است، "خود‌اصلی‌" که سالها از آن دور بوده است.
اگر در سنین کودکی و نوجوانی، به زیر سایه‌ی سنگین تربیت خانوادگی و فضای درس و مدرسه قرار داشتیم،
اگر در دوران جوانی‌، ساده‌انگار بودیم و گاه بدنبال غرور‌جوانی‌ و گاه به هوای افکار زودگذر بال می‌گشودیم،
اما حال در آستانه و گذر از ۴۰سالگی، دیگر با -خوده‌اصلیمان- میشویم رو‌در‌رو. ...
انگار که گره‌ها و عقده‌ی آنچه که نتوانستیم در نوجوانی و جوانی‌ انجام دهیم، همراه با گسترده‌تر شدن نگاه به اطراف،
آمیخته‌ای میگردد از فراسوی اندیشه و ذهنیتی تازه. تفکری که گاه میتواند حتا با سرگردانی و پریشان‌فکری آغاز گردد،
اما باید خود را از نو یافت و به هیچ‌شکل، به -پوچی‌ نیهیلیسم- و -رنگ خاکستری بی‌تفاوتی-، تن در نداد. ...


(2012) - This is 40




یاد خاطرات گرامی‌ ~ سلامت باشید ~ وقت خوش








avatar
59

تعداد پستها : 1404
Join date : 2011-02-09
Age : 37
آدرس پستي : vj2005h@yahoo.com

خواندن مشخصات فردي http://www.aparat.com/PanjaH_o_NoH

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: فیلمها و برنامه های تلویزیونی روی طاقچه ذهن کودکی

پست من طرف Emiliano في الجمعة مايو 25, 2018 6:45 am


1. دوستان، سلام.
سلام "59" عزیز. فعلاً انگار شما و من اینجا هستیم و دوستان دیگه، همچنان سرگرم کارن یا ترجیح می دن چیزی ننویسن.

یه سلام دورادور هم به "اسمم" خان عزیز عرض می کنم و برای بار چندم اعلام می کنم که غیبتشون داره بیش از حد معمول و غیر طبیعی می شه.
خوشبختانه از سلامت ایشون و فعالیتشون در ماه های اخیر، قبل از مسدود شدن اپلیکیشن "تلگرام" باخبر بودم؛ اما، این که به اینجا هم سری بزنن، بد نیست.
منتظریم، دوست من.

2. "59" عزیز،
باز هم مایه ی خوشوقتی بنده ست که عکس های بسیار ناقابل، مورد پسند شما واقع شده. "برگ سبزی" بود، برادر.

3. حالا که سخن از "چهل تیکه" شد، گویا به مناسبت ماه رمضون، قطعش کرده ن!!!
حالا چرا، دلیلش رو من یکی متوجه نشدم و یکی بیاد بنده رو روشن کنه!
همه چیز برنامه خوبه، جز اجرای مجری. راستش مجری بسیار کم تجربه با اشتباهات وحشتناکش، خیلی رو مخ منه و هر چی می گذره، هنوز نتونسته تو دل من جا باز کنه.
خانوم "الهه پرسون" عزیز، باور کن بد نیست کمی برای مخاطب و وقتش ارزش قائل شید و مطالعه یا لااقل پرس و جو کنید.
یکی از بزرگترین اشتباهات ایشون یا کسانی که ایشون رو برای اجرای این شو انتخاب کرده ن، سن کمشونه.
باید هم تلفظ "آنِت" (بر وزن "وانت"!!!) رو "آنت" (بر وزن "آلپ") بگن!
البته نه، حرفمو پس می گیرم. باید برای مخاطب احترام قائل شن و لااقل 4 تا سایت ببینن یا با 4 نفر مشورت کنن و در انتها، اگه خودشون رو مجری خوبی نمی بینن، به کنار بکشن و بسپارن به دوستان بهتر دیگه.
تنها انتقاد من از برنامه همین بود؛ وگرنه، به قول شما، "59" عزیز، همه چی خوبه.
خوب ترین بخش برنامه هم اینه که بیشتر موضوعی کار می کنه:

زنده یاد "شکیبایی"، زنده یاد "خیر آبادی"، روز مادر، برنامه های عروسکی، سریال های پلیسی و از این دست؛ که، تکلیف بیننده مشخصه و مثل "یادگاری" یا "خاطره" خیلی پا در هوا نیست، یا موسیقی "مادر"ش رو مخ نیست!!!
البته، انصافاً حالا که صحبت "خاطره" شد، اجرا و سواد خانوم "لعیا عباس میرزایی" رو خیلی دوس دارم؛ اما، تدوین اون برنامه اصلاً راضی کننده نبود.
و کاش سری جدیدش رو هم به زودی بسازن. توی دهه ی فجر سال گذشته که خیییییییییلی عالی عمل کردن.

4. بی صبرانه منتظر نوشته ها و نقدهای ارزشمند شما در انجمن بوده و هستیم.
مثل همیشه با نوشتن در اینجا، همه مون حال بهتری می گیریم.

5. در مورد انتقادی که فرمودید و گریم های مشابه، در مورد گریم آقای "پرویز پرستویی" به شدت موافقم.
من از اون روز بیش از پنج، شیش بار چشمم به اون تصویری که از ایشون گذاشته بودید، خورده و هر بار هم اولین میلی ثانیه ها، هنوز فکر می کنم ایشون "محمدرضا شریفی نیا" هستن؛ بخصوص، بار اول و قبل از خوندن نوشته های شما، اصلاً تصور نمی کردم ایشون "پرویز" خان باشن.
اما، در مورد خانوم "لیلا حاتمی" راستش هیچ دفعه فکر نکردم ایشون کس دیگه ای باشن؛ حتا، با وجود خوندن نوشته های شما، باز هم هر بار ناخودآگاه چشمم می افته به این عکس، باز مطمئنم که کیه.

در مورد تصویر اول و بحث در مورد بازیگرانی که نام بردید و بردم، بحث خاصی ندارم و می دونم که شما دو تا بازیگر رو به شدت دوست دارید؛ اما، در مورد خانوم "افسانه پاکرو" راستش مطمئن نیستم که ایشون بازیگر محبوب شما هستن یا نه؛ اما، بنده اصلاً ایشون رو بازیگر نمی دونم.
متأسفانه مثل 99 درصد بازیگرای خانوم چند دهه ی اخیر، ایشون هم به واسطه ی چشم و ابرو و لب و دهن و بیبی فیس بودن وارد عرصه ی بازیگری شده ن و هیچ فیلم و سریال و حتا سکانسی رو از این خانوم به خاطر ندارم که بنده رو گرفته باشه.
معضل بسیار بزرگی که گریبانگیر جنس نرم سینمای ایران و شاید جهان باشه!
اما، خوشبختانه تو نسل جدید بازیگرای مرد در سال های اخیر، غول هایی رو می بینیم که مطمئناً یا همین الآن و در جوانی برای خودشون اربابی ان، یا استعداد چهره شدن در سال های آتی رو به شدت دارن.
بنده از نسل جدید آقایون به شدت از "حامد بهداد"، "پیمان معادی"، "نوید محمدزاده" و یکی، دو بازیگر دیگه خوشم می یاد.

مطمئناً از "شهاب حسینی" و "فرهاد اصلانی" نام نمی برم؛ چون، این دو عزیز به نظر من پیشکسوت محسوب می شن و سال هاست چهره بودن خودشون رو اثبات کرده ن.

البته، باز هم مطمئنم بحث هنر کمی شخصیه و متر و معیار مشخصی نداره؛ اما، مطمئناً تو همون هنر هم خیلی ها مث بنده؛ که، از هنر خیلی سررشته ندارن، متوجه کار خوب از کار متوسط و ضعیف می شن.
بحث عجیبیه؛ اما، مطمئنم شما می دونید چی می خواستم عرض کنم.

6. بله متأسفانه.
آقای "قاسم افشار" یادمانه ی خیلی از ما بچه های دیروزه. من هم مثل خیلی ها ایشون رو خیلی دوست داشتم.
این روزها هم انگار پاییزه و خیلی از چهره ها دارن یکی یکی می رن. شاید هم واقعاً با جامعه ی پیری روبرو هستیم!
دیروز هم توی خبرها خوندم مجری دیگه ای در سنین نه چندان زیاد فوت کرده ن: آقای "مصطفی موسوی"؛ که، چهره شون در خاطر خیلی از ماها بوده و هست:

http://www.aftabir.com/news/article/view/2018/05/24/1883508

خیلی خاطره ساز نبوده ن؛ اما، به هر حال، برای این جامعه زحمت کشیده ن.
یاد همه شون بخیر.

............................

7. باز هم انگلستان خواسته در رأس اخبار باشه و خوب، موفق هم بوده.
اون فقط می خواد در رأس باشه، همین! خیلی سخت نگیریم.

8. تصاویر نوارفروشی های گوشه و کنار خیابون، نوار کاست ها و فروشگاه ها و انبارهای نوار عالی بودن.
و همچنین تصاویر چراغ های گازی! عالی!
اما، راستش، من با طرح خودتون خیلی بیشتر حال کردم.
منظورم همون طرح فضایی و شبیه به کارهای آبستره ست. بزرگش که می کنی، انگار شبیه کارهای خطای چشم هم می شه.
ساده و قشنگ بود. مربوط به چه سالی می شه؟
مطمئنم الآن می فرمایید 1374!
درست مثل "افشین" خان عزیز؛ که، اکثر کارها و خاطرات و داشته هاش مربوط به 1363 می شه.
اینو نوشتم که به ایشون هم سلام و عرض اراداتی داشته باشم.

ضمناً مطالعه ی نوشته های ارزشمندتون در مورد تاریخچه ی عکاسی و عکاسی خارجی ها از ایران هم بسیار عالی و آموزنده بود.
خاطره ی تلخ شما هم از پارک، برای ماهایی که اون دوره رو با رگ و پوستمون حس کردیم، خیلی به دل می نشست.

9. حالا که بحث 40 سالگی شد، گویا این سن و عدد، یه جورایی رسیدن به شیب تند عُمره.
از 30 به بعد قله ی زندگی به اعتقاد بنده رد می شه؛ یعنی، نیمه ی اول و سربالایی تموم می شه و می رسی به اوج قله و بعدش می ری برای نیمه ی دوم و سراشیبی زندگی، بدن، جوونی، توان و همه چی.
30 تا 40 هم کلی مقاومت می کنی و انکار و باور نداری اینا رو؛ اما، 40 گویا به فرمایش شما، به باور و خودشناسی می رسی و متوجه می شی زندگی همینه و چیزی تا پایان و سقوط نمونده.
حالا دوست داری، می تونی از باقی مونده ش لذت ببری یا هنوز بخوای بچسبی به دلخوشکنک های دیگه یا انکار کنی اصل قضیه رو.
البته، باز هم عرض می کنم این نظر بنده بود و شاید درست نباشه، یا شاید مربوط به این سال ها باشه و در آستانه ی چهل و یکی، دو سالگی.

ممنونم از تو، دوست عزیز، بابت همه ی نوشته ها و خاطرات و معرفی فیلم های ارزشمندت و این که وقت گذاشتی، این سطور رو هم خوندی. سپاس.

10. اوه راستی، دوباره داشت یادم می رفت:
یه تشکر خیلی خیلی ویژه هم ازت دارم؛ بابت، معرفی جویشگر "آپرا"!
عالی بود؛ بخصوص، بخش سد    ش ک ن  ش؛ که، خیلی اشاره ی ضمنی داشتی و بازش نکردی؛ اما، با یه جستجوی خیلی ساده می شد بهش رسید.
از اون روز محاله "آپرا" رو باز نکنم و شما رو یاد نکنم و ته دلم برات سرسبزی بیشتر آرزو نکنم.
رایگان، سریع و عالی!
دَم شما گرم!

11. سایت "نوستالژیک تی وی" هم؛ که، مدت زیادی می شه بی دلیل مسدود شده، یه بخشش بازی داره.
این روزها "شورش در شهر" کنسول قدیمی "سگا" رو دانلود و روی پی سی دارم بازی می کنم و خیلی حال می ده.
شما هم اگه دوس داشتید، امتحانش کنید. عالیه:



صفحه ی معرفی این بازی:
http://nostalgik-tv.com/بازیهای-نوستالژیک/بازی-شورش-در-شهر-5-سگا-7501.html

صفحه ی دانلود مستقیم فایل پرتابل بازی:


http://uploadboy.me/bo9289fc7u0x/Streets-Of-Rage-Remake-5.zip.html


12. قبل از نصب هم توی پوشه ی اصلی ای که دانلود کردید، با سرچ پسوند ".ogg" به فایل های صوتی باکیفیت بازی می رسید؛ که، باز گوش کردن اون ها هم خالی از لطف نیست.

13. فعلاً.

Emiliano

تعداد پستها : 1652
Join date : 2009-09-12

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: فیلمها و برنامه های تلویزیونی روی طاقچه ذهن کودکی

پست من طرف 59 في الخميس مايو 31, 2018 1:33 pm




Emiliano نوشته است:
حتا می تونیم زنگ صدا و سیما رو بزنیم، فرار کنیم.


* از آنجا که "زنگ" کنار "درب" است،
پس آغاز برنامه، با یک خاطره‌ به نام .:

"درب صدا‌و‌سیما و چهره‌ای مشهور"





- اوایل تابستان ۱۳۸۰، روزی به ساختمان‌شیشه‌ای صدا‌و‌سیما واقع در جام‌جم رفته بودم.
در طبقه‌ی هفتم ساختمان‌شیشه‌ای، آرشیو واحد موسیقی‌ تلویزیون قرار داشت.
مدرس رشته‌ی آواز ما در مرکز مرحوم‌شده‌ی حفظ و اشاعه‌ی موسیقی‌، پس از تغییر کاربری آن مرکز،
به واحد آرشیو موسیقی‌ جام‌جم منتقل شده بود، از اینرو گاهی‌ خدمتشان میرفتم، تا هم گفتگویی بسان قبل میداشتیم،
و هم کارهای ناب موسیقایی آن زمان را(همانگونه که قبل نیز مطرح شد)، برایم روی کاست ضبط و لطف میداشتند.
آنروز نیمه‌گرم اوایل تابستان هزار‌و‌سیصد‌و‌هشتادی نیز، از صبح خدمت مدرس آواز به ساختمان تلویزیون واقع در جام‌جم رفته بودم.
پس از گفتگو با ایشان که حال مسوول واحد آرشیو‌ موسیقی‌ نیز بودند، و همچنین زمزمه‌ی چند گوشه‌ردیفی‌ همراه با سه‌تار نوازیشان،
که به یاد دوران سه ساله‌ی تحصیل در مرکز حفظ و اشاعه انجام میدادیم، نزدشان خداحافظی و از ساختمان شیشه‌ای بیرون آمدم.
سپس عرض خیابان ولیعصر را طی‌ کرده و در ایستگاه اتوبوسی که درست مقابل -درب صدا‌و‌سیما- قرار داشت، ایستادم. ...
بعد‌از‌ظهر بود و هوا درخشان و آفتابی. منتظر آمدن اتوبوس بودم که دیدم از آن سوی خیابان، چهره‌ای آشنا، از جام‌جم بیرون آمد،
و به سمت ماشینی که کنار خیابان پارک‌شده‌بود، در حال حرکت است. در همان نگاه اول، او را شناختم و بسیار خوشحال شدم.
چهره‌ای بود مهربان، خوش‌سابقه و نوستالژیک، که در ساختن خاطرات دوران کودکی‌و‌نوجوانی‌مان، سهم بسزایی داشت.
همانند همیشه، بسیار خوشرو، خوش‌لباس و باشخصیت بنظر میرسید. در همان چند ثانیه‌ی اولی‌ که او را دیدم،
بیاد آوردم که نیمه‌ی اول دهه‌شصت، زمانیکه در محله‌ی نیروی‌هوایی تهران زندگی‌ میکردیم، ایشان در آن منطقه،
یک مغازه‌ی طلا‌فروشی داشت، و هرگاه که خودش در مغازه حضور می‌یافت، محیط اطراف مغازه و داخل آن، بسیار شلوغ میشد،
چراکه مردم و رهگذران، برای دیدن بازیگری که ایشان بود می‌ایستادند و برای سلام‌و‌احوال‌پرسی‌، به داخل مغازه‌شان میرفتند.
در همین افکار نوستالژیک بودم که دیدم شخص و چهره‌ی مشهور روی‌سخن، پس از بیرون آمدن از صدا‌و‌سیما،
حال نزد ماشین‌اش قرار گرفته و مشغول باز کردن درب آن است. من که با دیدن او ذوق‌زده شده بودم، خواستم عرض خیابان را،
به سمت مقابل و جایی‌ که ایشان و اتومبیل‌اش قرار داشت بدوم، و رودررو سلام داشته باشم، اما گذر باسرعت ماشین‌ها در خیابان،
و همچنین صدای شلوغی‌شان، حتا نگذاشت تا از دور به او سلام بگویم. از اینرو به یاد بازی‌شان در -باز مدرسم دیر شد- افتادم،
و با خود گفتم، که اگر -بچه‌مرشد- از افکار کنون من باخبر میشد، بسان دیالوگ‌اش در آن سریال، دیرشدن سلام‌کردن من را نیز،
همچون دیرشدن مدرسه‌ی محسن، با -مرشد- در میان می‌گذاشت، و آنرا به دست -چوب‌الف انتقاد- میسپردند. ...
دیدن "جناب مجید رزاز" از نزدیک بقدری خوشایند بود، که در همان چند ثانیه‌ی کوتاه که ایشان از درب تلویزیون بیرون آمد،
و سپس به سمت ماشین‌اش حرکت کرد، تمام افکار یاد‌شده، از ذهنم به سرعت عبور کردند. -آقای رزاز- که حال درب اتومبیل‌اش را باز،
و قصد سوار شدن داشت، هیچ نمیدانست که از آنسوی خیابان، مخاطبی که من بودم، اینقدر با شوق‌و‌ذوق و دقت، مشغول دیدن او،
و بازیافت خاطرات کودکی‌و‌نوجوانی از بازی‌ها و مجری‌گری‌های ایشان در برنامه‌های مختلف دوران دهه‌های شصت و هفتاد است.
جناب رزاز، صفحه‌ی بزرگ آفتابگیری که پشت شیشه‌ی ماشین‌اش گذاشته بود را در صندلی‌ عقب گذاشت و آماده‌ی نشستن پشت فرمان گردید،
که بناگاه صدای ترمز شدید ماشینی که از سمت شمال به جنوب خیابان، هم‌ردیف با محل قرارگیری ایشان قرار داشت، در هوا پیچید!. ...
من که تا آن لحظه در گیرودار رفتن نزد او و سلام و احوالپرسی بودم، حال تبدیل به یک شاهد‌خیابانی شده بودم که از روبرو،
بگونه‌ای شفاف و مستند، نظاره‌گر ایشان و آن ماشینی که بشدت کنار پای او ترمز زد شده بودم. ... ماشین روی‌صحبت،
یک بی‌ام‌و مدل‌بالای نقره‌ای‌رنگ و بسیار لوکس بود که حالت نیمه‌کوپه داشت و در سقف‌اش، پنجره برای هواخوری وجود داشت.
وقتی‌ آن بی‌ام‌و ژیگولی و اکازیون که‌ تا قبل از آن با سرعت مشغول حرکت در خیابان بود، بناگاه جلوی پای او ترمز زد،
مجید رزاز بی‌اختیار به عقب برگشت. در همین لحظه، صدای چند جیغ‌ممتمد و سلام و دست‌تکان‌دادنهای شدید از داخل ماشین،
به سمت ایشان آغاز شد. سرنشینان بی‌ام‌و لوکس، خود را حتا از پنجر‌ه‌ی سقف و همچنین شیشه‌های درب عقب و جلو،
به بیرون آورده بودند و با شوقی وصف‌ناپذیر، همراه سلام و احوالپرسی با مجید رزار، احساس خوشحالی خود را،
با جیغ کشیدن نیز بیان میداشتند. ... آنها چهار دختر بودند که با ظاهر و لباس‌های اروپایی که داشتند،
پیدا بود که از خانواده‌های پولدار هستند، و ماشین‌سواری و خیابان‌گردی، یکی‌ از سرگرمی‌های ایشان است.
دخترخانم‌ها از جهت سن و سال، همنسل ما بودند، یعنی‌ آنزمان سال ۱۳۸۰ که من ۲۰ سال داشتم، ایشان نیز یا همسن من،
و یا ۳-۴ سالی‌ بزرگتر بودند، از اینرو دیدن مجید رزاز برای آنها نیز، همچون زنده‌شدن خاطرات کودکی‌و‌نوجوانی بود. ...
دخترها با شور‌ و‌ حال بسیار، جیغ میزدند و همراه با دست‌تکان‌دادن‌های شدید، مراتب خشنودی خود را به -جناب رزاز- بیان میداشتند.
در این بین، -مجید رزاز- بسیار آرام و بدون هیچگونه جوزدگی، با لبخند و نگاهی غیر‌مستقیم که بیشتر سمت خیابان را نشانه رفته بود،
همراه با سر تکان‌دادنی کوتاه و محترمانه، به شور و حال دخترها که بسیار هم اغواگر در ظاهر و سرو‌لباس بودند، پاسخ سلام داد،
و سپس بدون هیچ درنگ اضافی و یا تحت تاثیر قرار گرفتنی، آرام سوار ماشین‌اش شد و محل را ترک کرد. من که همچون شاهدی‌عینی،
از آن سوی خیابان، جز‌به‌جز ماجرا را نظاره‌گر بودم، خیلی‌ از برخورد با‌شخصیت و مردانه‌ی -مجید رزاز- خوشم آمد، ...
برخوردی که در مقابل آن شوق و ذوقی که دخترهای سانتی‌مانتال برایش ایجاد کردند، هیچ دچار خودباختگی نشد.









* "از بزبز قندی تا تماشاخانه" - گفتگو با "مجید رزاز" (جام‌جم آنلاین - شهریور ۱۳۸۸) .:

http://jamejamonline.ir/Online/670424549486581616





* با درود خدمت فروم رویایی و تمام یاران ارجمند

- امیلیانو گرامی با درود. سپاس از لطف شما و تمامی مطالبی‌ که نگارش میفرمایید.
اگر برخی‌ را دیالوگوار ادامه نمیدهم، دلیلش بی‌توجهی‌ام نیست، بلکه آنها رووس مطلب میشوند،
تا در بارهای پسین، سرچشمه‌ی بیان خاطرات و گفتگوهای تازه گردند. همانند خاطره‌ای بالا،
که جمله‌ای از چند پست اخیرتان (زنگ و درب صدا و سیما)، سبب نوشتن آن گردید. ...
همچنین بسیار خرسندم که درس‌پس‌دادن‌های اینجانب، مورد تایید شما و اساتید قرار می‌گیرد.
- من نیز همیشه بیاد همه‌ی یاران، منجمله گرامیان "اسمم" و "ایندیاناجونز" میباشم.
حضور همه‌ی یاران را حس می‌کنم و همین سبب دلگرمی‌ هست. همچنین سپاس از شما.
- همچنین خرسندم که "کازوش گرامی‌" نیز با حضور گرمشان، چراغ فروم را زنده نگاه میدارند.
- مهندس ایندیاناجونز، عکستان در کنار ناصر ملک‌مطیعی، بسیار صمیمانه و عالی‌ بود.
با دیدنش، به برکت فضای صادقانه‌ای که تصویر و چهره‌ی شما داراست، چشمانم بارانی شد.
هر چه خاک ناصرملک‌مطیعی هست، سلامتی‌ و طول عمر باشد برای شما و تمامی یاران. با احترام.
امیدوارم تا مجموعه خاطراتی که تاکنون نگارش فرمودید، در قالب کتاب چاپ گردند. ...
.........................................
* امیلیانوی گرامی‌، ادامه گفتگو ...
- راستش قصد نقد مجریان را ندارم. فقط برای نمونه، خانم محترم مجری برنامه خاطره،
از آنجا که کامل برنامه‌هایشان را دیدم، در جاهایی، نام فیلم‌ را درست بیان نمی‌داشتند. برای نمونه،
چند ماه پیش که فصل تازه خاطره آغاز شد، در یکی‌ از قسمتها، فیلم سینمایی "آرزوی بزرگ-۱۳۷۳" را مطرح داشتند،
که اما نامش را "آرزوهای بزرگ" بیان داشتند. یعنی‌ اسم کارتون را، بجای آن فیلم گفتند. ... قصد انتقاد ندارم.
چند مورد دیگر هم بود که اکنون حضور ذهن ندارم. صحبت این است، زمانیکه برنامه "تولیدی‌ - یعنی‌ ضبط‌شده" می‌باشد،
نباید اشکالاتی از جهت نام برنامه‌ها و فیلم‌های قدیمی‌ ایجاد شود. چون بحث سر "نوستالژی‌ها" می‌باشد، و اهل‌فن در این زمینه،
"مو را از ماست میکشد بیرون". اهل‌فنی‌ که میشوند همین اعضا و یاران دنیای یادمانه و بچه‌های دهه‌های ۵۰ و ۶۰ ...
یعنی‌ شما و دیگر یاران فروم رویایی و انجمن‌های همکار. ... پس این وادی، متخصصان خودش را بخوبی داراست.
........................................
- اپرا هم قابلی‌ نداشت. البته -اپرا- آن چیزی هست که برای شنیدنش باید به تالار کنسرت رفت (لبخند). اما از دهه پیش تاکنون،
اپرا شده آن نرم‌افزاری که با آن، به بی‌نهایت فضای‌مجازی می‌توان رفت. ... نکته اینکه، فعال کردن وی‌پی‌ان اپرا،
کمی‌ سبب کندی سرعت کار با نت میشود، اما از آنجا که موردی رایگان و در دسترس هست، امکان بسیار خوب و کارسازیست.
نکته‌ی تکمیلی(البته خودتان بهتر میدانید) اینکه، در مرورگر اپرا،
امکانی هست با نام -Opera Turbo- که با فعال نمودن آن، سرعت نت، افزایش میابد.
اما زمانیکه گزینه وی‌پی‌ان را فعال میسازیم تا بر مسایل هیتلری‌میترلی، پیروز و سربلند شویم،
آنگاه گزینه‌ی سرعت‌بالا‌بر -Opera Turbo-، خود‌بخود خاموش میشود.
از اینرو هرزمان که کارمان با موارد و مکانهای -فیتلرینگانگ- تمام شد،
میبایست در بخش تنظیمات مرورگر، دکمه‌ی -Opera Turbo- را دوباره فعال نماییم.
مکان قرارگیری‌اش: "بخش تنظیمات اپرا > بخش مرورگر > آخرین گزینه در آن صفحه" می‌باشد .:



- نکته‌ی فوق‌سری و محرمانه اینکه،
اگر کاربران نت، محل منزل و یا کارشان، در نزدیکی‌ سالن‌های کنسرت و موسیقی‌ هست،
حواسشان به شیوه‌ی تنظیمات و کار با مرورگر Opera باید بسیار جمع باشد،
چراکه هرزمان بخش تنظیمات اپرا را تغییر دهیم، این امکان هست تا این مساله،
بر روی نحوه‌ی کار اپرای‌موسیقی که نزدیک به محل قرارگیری کاربر هست نیز تاثیر بگذارد.
(ببخشید حرفم خیلی‌ بی‌نمک بود ... خواستم خوش‌نمک باشم، اما ... / پوزش میخواهم -لبخند-)
............................
- از شما پنهان نباشد، من از سال پیش، برای اولین‌بار در -زندگی‌ اینترنتیک-، مفهوم هیتلری‌فیتلری شدن را درک کردم!.
ماجرا این است که از سال پیش، بنا به اختلافات میان لوسیه و لوکلاین، لوکلاین اقدام به فلایت برخی‌ از سایتهای لوسیه‌ای‌ کرد.
سایتهایی که از اتفاق روزگار، بسیار کارساز و مهم بودند. برای نمونه، سایت بانک جامع روسی زبان اطلاعات سینمایی جهان،
که پایگاهش در روسیه است، برای دسترسی‌ در اکراین، از پارسال به حالات هیتلری آغشته شده و در نتیجه، کاربران نت یوآ،
آن سایت برایشان باز نمی‌شود. اینجا بود که برای اولین‌بار در زندگی‌ گوهربارم، طعم فیتل را چشیدم و حساب کار دستم آمد (لبخند)،
از اینرو تابستان سال پیش به دنبال یافتن راهی‌ بودم، که متوجه امکان وی‌پی‌ان اپرا شدم و بدین‌ترتیب داستان رقم خورد.
.................................
- ممنون از لینک بی‌کلام آهنگ پل‌عاطفه، که لطف داشتید.
آنزمان اگر تشکر نکردم، دلیل این بود که در فایل صوتی خودم،
پس از آهنگ باکلام یاد‌شده، نسخه‌ بیکلام‌اش را نیز قرار داده بودم (باکلام + بدون کلام - در یک لینک صوتی).
در اصل، "زیره به کرمان آوردید"، چون پس از دانلودش، دیدم که نسخه‌ی بی‌کلام است.
البته همانگونه که گفته‌ا‌ند، "دندان اسب پیش‌کشی‌ را نباید شمرد"، اما من شمردم(لبخند).
* در ضمن، امیلیانو گرامی‌، دیروز خیلی‌ بیادتان بودم،
چراکه کانال فیلمی که محصولات سینمایی خارجی‌ را به روسی دوبله و نشان میدهد (TV1000)،
برای چندمین بار، فیلم "عرق جبین کد یمین: آنابولیک"(2013-Pain & Gain) را نشان داد و برای بار سوم دیدم.
عجب فیلم محکمی در ساختار هست. تدوینش حرف ندارد. ... طول هر پلان در این فیلم، نهایت ۲-۳ ثانیه است،
آنوقت با مونتاژ سرضربی که انجام دادند، براستی که تمام زمان فیلم - ۱۳۰ دقیقه، نگاه بیننده میخکوب به تصویر است.



- سپاس برای تمام موارد، مطالب، لینکهای بازی و توضیحاتی‌ که فرمودید. من راستش چندی پیش بیاد قدیم،
"قدیمی‌" که ۱۳-۱۴ سال پیش میشود، Alien Shooter را گرفتم از نت، و میخواستم هرچند کوتاه با حالت نوستالژیک،
اقدام به بازی چند‌دقیقه‌ای داشته باشم، اما چون عرض اکران نت‌بوکم، ۱۰ اینچ هست، چشمانم زود درد گرفت و ادامه ندادم.
در کل، حوصله هم دیگه حوصله‌ی قدیم نیست. ... "پیر شدیم از بس که جوون موندیم" (لبخند تلخ) ...

* چون لبخند‌تلخ بود، پس معرفی‌ یک فیلم در ژانر -کمدی سیاه- ... و سپس یک فیلم هم در ژانر -کمدی فانتزی مفهومی‌-



@ فیلم اول > (The Big White - 2005) .:



- همانند همیشه، بازی زیرپوستی از -رابین‌ویلیامز- در این فیلم ارایه گردیده.
سوژه‌ی فیلم و همچنین بازیگری ویلیامز، گیرا و بسیار خوب هستند ...
مردی که یک روز صبح بطور اتفاقی، در باک زباله در خیابان،
جسدی را پیدا می‌کند، سپس آنرا بار ماشینش زده، به خانه می‌‌آورد،
و در یخچال قدیمی‌ که در گاراژ منزل دارد، جسد را پنهان میسازد،
و سپس سایر ماجرا ...


@ فیلم دوم > (Undertaking Betty-2002) .:
(در دوبله‌ی‌روسی با نام: "چهار تدفین و یک عروسی‌")



- هیچ توضیحی نیست جز آنکه ببینیم و شادمان‌روح شویم. این فیلم، کمدی‌فانتزی‌ هست،
یعنی‌ در کنار واژه و موقعیت، با زبان طنز نیمه‌واقعی، به نقد بدی‌ها می‌پردازد - ناممکن‌ها را بر ضد پلیدی‌ها ممکن میسازد.
درست همانند زبان طنز و کمدی، که فیلمهای بازیگر و خواننده‌ی شهیر ایتالیا - جناب Adriano Celentano، از آن بهره‌مندند.





- صحبت از استاد "آدریانو چلنتانو" بمیان آمد.‌ کاش فرصتی میشد و بطور تخصصی،
به بررسی‌ آثار سینمایی که ایشان در دهه‌های ۷۰ و ۸۰ میلادی بازیگری داشتند،
از دیدگاه شیوه‌ی دراماتیک، و همچنین بویژه طراحی صحنه‌و‌لباس، میپرداختیم.
مجموعه فیلمهایی که ایشان در آن بازی داشتند، همیشه تازه و دیدنی‌ هستند.



- در ضمن، آهنگ جادویی "Confessa"~(اعتراف)،
که -آدریانو چلنتانو- آنرا به شایستگی خواندند (سا‌ل 2002)،
آهنگساز و شاعرش، استاد Giovanni Bella میباشند (عکس بالا سمت چپ).
..................
- البته از دیدگاه مبحث بسیار مهم "مفهوم در ترجمه" که بررسی‌ داشته باشیم،
با توجه به فضای رمانتیک و سوز‌و‌حالی‌ که این آهنگ داراست، و همچنین ساختار کلیپ‌اش،
واژه‌ی "اعتراف"، به گوش ایتالیایی‌ها، "اعتراف به عشق ~ یعنی‌: -اظهار عشق-"، مفهوم می‌گردد.
درست همانگونه که سه جمله‌ی زیر با آنکه یک واژه‌ی مشخص در آنها هست،
اما گوش ایرانی‌ما، با توجه به -مفهوم(کانتکست)-، آنها را مجزا درک می‌کند .:
۱) شکارچی شیر گرفت. ... حیوان‌شیر منظور بوده است.
۲) برادرم شیر گرفت. ... شیرخوراکی منظور بوده است.
۳) لوله‌کش شیر گرفت. ... شیر‌آب منظور بوده است.





- در زمینه‌ی مهم "درک مطلب واژگان از راه کانتکست" و کاربرد گوناگون آن در زبانهای مختلف،
سرانجام این مساله را بگویم که چند سال پیش، اوایل کار خندوانه (که فایل تصویری‌اش را همان دوران در یو.تیو. دیدم)،
میهمانی دعوت شده بودند که اهل نیوزیلند بودند. ایشان همسرشان ایرانی بودند که چندین سال پیش فوت شده بودند.
بنا به صحبتهای این خانم در آن برنامه، که فارسی‌ را نیز در گفتگوی عادی، متوسط و در کل، مفهوم صحبت میکردند،
ایشان تا به آن روز، بیش از یک‌دهه مقیم ایران بودند و در کانال پرس‌تیوی هم بعنوان خبرنگار فعالیت داشتند. زبان پارسی را نیز،
گویا بطور آکادمیک تحصیل داشتند. ایشان در آن برنامه گفتند، که مشغول به ترجمه‌ی شاهنامه به زبان مادری خودشان هستند.
سپس بعنوان یک خاطره‌ی ناخوشایند از ایران و ایرانی، مطرح داشتند که چندین سال قبل از آن، در همان ایران،
پس از آنکه همسر ایشان فوت میشوند، نزدیکان و بستگان همسرشان، به منزل ایشان زنگ میزدند، و در پایان گفتگوی تلفنی،
بنا به آنچه که این خانم تعریف داشتند، هربار جمله‌ای به ایشان میگفتند با این عنوان: "کار نداری...کار نداری".
خانم نیوزلندی، در خندوانه انتقاد کردند که چرا میبایست بستگان همسرشان، آن‌زمان پس از فوت شوهر،
دایم در انتهای مکالمه‌ی تلفنی، راجع به "کار" صحبت میکردند؟، چراکه که آن‌زمان ایشان هنوز بی‌کار بودند، و گفتن این مساله،
همانند سرکوفت به ایشان بوده، تا جاییکه خاطره‌ی منفی‌ آن، در ذهن ایشان پس از گذشت سالیان‌سال، همچنان باقی‌ مانده.
- از دید نگارنده، برای خانم مترجم نیوزیلندی، در اصل اشتباه ضعف در شنیدن و سپس -درک مطلب- پیش آمده بوده،
که برای تازه‌کاران و مبتدیانی که زبان خارجی‌ را می‌آموزند مساله‌ای عادی هست. اما جای تعجب اینجاست،
که ایشان همچنان پس از گذشت بیش از یک دهه از آن ماجرا، پی به درک نادرست مطلب و واژگان از سوی‌ خود نبرده بودند،
چراکه بستگان همسر مرحوم ایشان، بنا به رسم و تعارفات ایرانی، به ایشان در پایان مکالمه‌ی تلفنی میگفتند: "کاری نداری؟"،
یعنی‌ "کاری هست که بتونیم برات انجام بدهیم؟". اما ایشان گمان میداشته که آنها، مساله‌ی نداشتن شغل را به او سرکوفت میزنند.
این مساله‌ی تعارف‌وار کلامی‌، در زبان‌روسی هم هست. شاید در انگلیسی‌ هم باشد، پس مورد عجیبی‌ نیست.
و اینجاست که آموختن هر زبان خارجی‌، فقط یادگیری طوطی‌وار واژه‌ها و ساختار گرامری جملات نیست، بلکه باید:
"روح و فرهنگ گفتاری و تفکری گویشوران هر زبان" را، حتا بصورت طبقه‌بندی‌شده بر اساس نواحی جغرافیایی،
دانست و آنرا بکار برد. ... -مساله‌ی زبان-، پیچیده‌تر و عجیب‌تر از آن هست که بتوان آنرا با کلمات توضیح داد.
پس از تماشای آن برنامه (دلیل دیدنش هم این بود که چون آن شخص خارجی‌ بعنوان مترجم دعوت شده بوده،
میخواستم نوع و مقدار توانایی‌ و سواد پارسی‌اش را بدانم. چون انسان وقتی‌ خود در جایی‌ دیگر، خارجی‌ هست،
و با مساله‌ی زبان خارجی‌ و تحصیل و زندگی‌ و ترجمه آشنا میباشد، انگار همزدپنداری می‌کند با خارجی‌هایی‌،
که در وطن اول او، زبان مادری‌اش را یاد گرفتند و یا ادعای بلد بودن را دارند. یعنی‌ این مسایل برای انسان مهم میشود) -
باری، پس از تماشای آن قسمت هندوانه، با خود گفتم، خدا صبر دهد به فردوسی، که شاهنامه‌اش افتاده بدست چنین مترجمی،
که حتا کوچکترین درک‌مفهومی‌ از ساده‌ترین جملات و زبانزد‌های فرهنگ‌پارسی را، همچنان پس از گذشت اینهمه سال ندارد.
قصد انتقاد از آن خانم محترم نیوزیلندی که مهمان خندوانه بودند را ندارم. بسیار هم جای خرسندی‌است،
که ایشان در همین اندازه، با زبان مادری‌ما - پارسی، آشنا هستند و سبب افتخار است (البته اکنون تعارف کردم).
میدانید، بیایید رک و بی‌پرده این مورد را بگویم. مساله‌ی زبان، بقدری مهم هست، که یک شخص،
اگر حتا ۱۰۰ سال هم به یادگیری آکادمیک زبان خارجی‌، در دل فرهنگ و مردم آن کشور بپردازد،
و از صبح تا شب، به آن زبان خارجی‌ صحبت کند و زندگی‌ نماید، اما "خارجی‌ همیشه خارجی‌ست".
گاهی که در فیلمهای مستند و یا منابع مکتوب، با صحبتهای شفاهی‌ و یا نوشتاری غیرایرانی‌هایی‌،
که زبان پارسی‌ آموخته‌ا‌ند و حتا دارای دکترای زبان‌پارسی‌ و ایرانشناسی هستند برخورد می‌کنم،
در هر حال، خارجی‌ بودن آن شخص مشخص است. هم از جهت گویش و هم تفکر‌سخنوری. ...
و این همانا نقش مهم ارتباط -خون و روح- با ژن‌ها و ریشه‌های بیولوژیک هر شخص می‌باشد.
.................................
# ۱۵-۱۴سال پیش، سفارت در کی‌یف، مترجمی داشت که ایشان روس‌اکراینی بودند و زبان فارسی میدانستند.
آقایی بودند که نزدیک به ۶۰ سال سنشان بود، و از سنین خردسالی و سپس مدرسه، بواسطه‌ی کار والدینشان،
در ایران زندگی‌ و درس خوانده بودند، و سپس هم در دانشگاه فردوسی مشهد، و هم در دانشگاه تهران،
در رشته‌ی زبان و ادبیات فارسی‌، به تحصیلات آکادمیک نیز پرداخته بودند. به بیان دیگر، بزرگ‌شده‌ی ایران بودند،
که در سالهای پس از فروپاشی به اکراین بازگشته و در سفارت ایران بعنوان مترجم فعالیت داشتند. ...
همان دوران، سال ۲۰۰۴، روزی برای گرفتن گواهی تجرد(به زبان فارسی‌) به سفارت رفتم.
مدارک انجام شد و پس از یک ساعت، آقای مترجم لطف کردند و خودشان گواهی دستنویس را تحویل دادند.
از آنجا که قبل از آن، از شهر محل‌سکونت با سفارت تماس گرفته بودم و با ایشان صحبت داشتم،
از اینرو خودشان از جایگاه کنسولی سفارت آمدند بیرون و برای احوالپرسی، گواهی یاد‌شده را نیز لطف کردند.
از جهت صحبت به فارسی‌ که داشتند، با آنکه جاهایی‌ من‌و‌من انجام میدادند و گاه بدنبال واژه‌ی مورد نظر میگشتند،
و من نیز با‌توجه به سواد آنزمانم(که بسیار بدتر از حالا بود)، جاهایی‌ از واژه‌های روسی استفاده می‌کردم تا بحث زود پیش رود،
ایشان در کل، همانند آقای ۵۰-۶۰ ساله‌ی ایرانی‌ صحبت میکردند و نوع صدایشان هم بسان مرد‌های‌عاقله‌مرد ایرانی بود.
اما بازگردیم به موردی که چند رج بالاتر داشتیم، یعنی‌ نقش خون و روح با ژن‌ها و ریشه‌های بیولوژیک هر شخص ...
وقتی‌ گواهی دست‌نویس فارسی ایشان را باز کردم، اپتدا هیچ نفهمیدم، بعد دیدم که متن ایشان که خوش‌خط هم نوشته بودند،
مشکل کارش که سبب ایرانی نبودن نوشتارش میگشت، این هست، که بسیاری از واژه‌های متن، نقطه نداشتند!. ...




* امیلیانوی گرامی‌، ...
- در مورد تصویر گرافیکی -Space- که فرمودید، ضمن سپاس از لطفی‌ که دارید، توضیح‌ بیان میگردد.
سال ترسیمش، زمستان ۱۳۷۸ میباشد. توضیحات تکمیلی در رج‌های پسین ...
- در هنر‌گرافیک، رده‌بندی هست با نام "Besic Art". قبل از آن، لازم به یادآوریست که اینجانب زبان‌انگلیسی نمیدانم،
اما واژه‌های تخصصی زمینه‌های هنری را، بواسطه‌ی اینکه زمان تحصیل، با همین نام‌های اوریجینال انگلیسی و یا فرانسوی‌شان،
به ما آموزش میدادند، از اینرو اگر معنی دقیق واژه را ندانم، اما -مفهوم و کارایی‌- آنرا میدانم و حس می‌کنم. در همین رابطه،
جالب است که بگویم، یکی‌ از خنده‌دار‌ترین مواردی که با آن برخورد داشتم، برای نمونه، فوتوشاپ به زبان روسی و یا پارسی‌ست،
چرکه زمان تحصیل ما، برنامه‌های گرافیکی که با آنها کار میکردیم(و همچنان نیز با همان نسخه‌ها مشغول هستم)،
همگی‌ ورژن‌های اصلی‌ و انگلیسی‌زبان آنها هستند، و تمام بخش‌ها و آیکن‌هایشان را، بطور حفظ‌شده و خودکار،
با دیدن نام انگلیسیشان، درک مفهومی‌ برایم ایجاد میشود. این مساله به -عادت- و -چگونگی‌ شروع کار- باز میگردد.
چراکه در زمینه برنامه تدوین و مونتاژ فایلهای تصویری و صوتی، چون از اپتدا نسخه ترجمه‌شده به روسی‌اش را داشتم،
بنابرین اگر بخواهم با انگلیسی‌زبانش کار کنم، از عهده‌ی فهم آن برنخواهم آمد. پوزش میخواهم از زیاده‌گویی.
بازگردیم به بحث اصلی‌./ "Besic Art" یا "مبانی هنر"، به مفاهیمی واژه‌گونه گفته میشود که بر اساس ماهیت آنها،
هنرجو و هنرمند حرفه‌ای، بتواند با ساده‌ترین حالات ترسیم، حس و حال آن مفهوم را به بیننده برساند،
و سپس آن کار تصویرشده، خود میتواند بعنوان مبنا و اساس برای شکل‌گیری پوستر و تابلوهای کامل نیز استفاه گردد.
برای انجام این مفاهیم مبانی‌هنر در گرافیک، میبایست با ابزار قلم‌ راپید و یا عکاسی و یا کلاژ‌، آنها را به تصویر کشید.
دو وسیله‌ی مهمی‌ که هنرجویان و دانشجویان رشته‌ی گرافیک از ترم اول با آن آشنا میشوند، -قلم راپید- و -کاتر- است،
چراکه با -راپید- در اندازه‌های مختلفش، میبایست به تبحر در ساده‌سازی تصویری و بیان مبانی‌هنر در ترسیم‌گرافیکی رسید،
و با -کاتر-، به تبحر در برش دادن مقوا و سپس چیدمان آن در قالب کلاژ برای نشان دادن مفهوم تصویر. ...
در توضیح بیشتر برای مبانی‌هنر و مفاهیم مختلفش در گرافیک، نمونه کارهای مبتدی زیر که تقدیم میگردند،
مربوط به ترم اول دوران دانشجویی اینجانب در رشته‌ گرافیک، پاییز و زمستان ۱۳۷۸ میباشند. همانند سایر زمینه‌ها،
هیچ ادعایی نداشته و ندارم، و امید آنکه کاستی کارها را، یاران و هنرمندان ارجمند، به بزرگی‌ خویش ببخشند.
در نمونه کارهای زیر، شش مفهوم از مبانی هنر گرافیک، با قلمهای راپید، بر روی کاغذ کشیده شدند.
هیچگاه اهل تقلید نبوده و نیستم، برای همین برای انجام هر واژه و مفهوم، سعی‌ می‌کردم که بدنبال موردی طبیعی بگردم،
و سپس آنرا با ساده‌سازی و با کمک "یونیت، ساب‌یونیت و سوپر‌یونیت"، در قالب تصویرگرافیکی، ترسیم نمایم.







۱) مفهوم مبانی هنر گرافیک به نام: "تمرکز ~ Concentration"



- همانگونه که تماشا میگردد، با استفاده از -یونیت- (یونیت واحد شکل در گرافیک هست)،
میبایست طرح و تصویری ترسیم داشت، که حال و هوای ماهیت واژه‌ی "تمرکز" را برای مخاطب رسانا باشد.
در نمونه‌ی اول، آبشاری را برای خود تصور داشتم که از یک نقطه‌ثابت، منابع آب به اطراف روان میسازد.
پس آن یک نقطه، مرکز تمرکز‌خطی‌ و کناری، برای جریان آب است. در تصویر دوم، آتش‌بازی در آسمان را،
با استفاده از یونیتی شبیه به قطره‌ی باران ترسیم داشتم، تا مفهوم -تمرکز مرکزی- را، برای چشم رسانا باشد.



۲) مفهوم مبانی هنر گرافیک به نام: "تضاد ~ Сontrast"



- این شیوه، یکی‌ از معروف‌ترین سبک‌ها در مبانی هنر (تمام هنرها) میباشد، که تصویر انجام‌شده،
رسانای حالت -تضاد- برای مخاطب باشد. حالتی‌ که ایجاد جاذبه‌ی دیداری مینماید و چشم را در کادر به حرکت در‌می‌آورد.
با استفاده از واحد یونیت شبیه به قاشق غذاخوری، تصویر را با راپید کشیدم که دو بخش بالا و پایین‌ آن، -تضاد- را نشان میدهند.

.
.
.



- یک پرانتز: در سینما، بویژه در فیلمهای پر‌مخاطب، همین مفهوم -تضاد- بسیار کارایی دارد. برای نمونه،
قهرمان زن فیلم، بسار نرم و نازک و مینیاتوری است، که بناگاه دلداده‌ی جوان و یا مردی میشود،
که به زبانزد همگان: "نتراشیده و نخراشیده است" ... و مخاطب نیز داستان را میپذیرد و آنرا دنبال می‌کند.
در فیلمهای -آدریانوچلنتانو- نیز، نوع ژست‌ها و بازیگری‌ که ایشان دارد، در کنار زنی‌ که ایدآل از دیدگاه ظاهر بنظر می‌رسد،
سبب جذب مخاطب به برکت فراهم آوردن فضایی گیرا با کمک مفهوم -تضاد- میگردید (برای نمونه، تصویر بالا).
و یا حتا در فیلمهای کمی‌ تا قسمتی‌ ارو.تیک ایتالیایی که دهه هفتاد میلادی ساخته میشدند و در دنیا مخاطب فراوان داشتند،
از همین ویژگی‌ تضاد میان نوع تیپ و ظاهر قهرمان زن و مرد فیلم استفاده میشد و مخاطب هم آنرا میپذیرفت،
که برای نمونه، مردی که ژولیده و نتراشیده است، مشغول به دیدزدن و یا تلاش برای دست‌یافتن،
به زنی‌ هست که آن زن حوری‌بولوری می‌بود. و هیچگاه دیدن چنین تضادی برای مخاطب، مشمئز کننده نیست،
تا جاییکه حتا مساله‌ی دلدادگی میان شامپانزه* و زن، بارها در فیلمها مطرح شده و مخاطب هم آنرا پذیرفته است.
یکی‌ از آخرین نمونه‌های چنین تضاد پر‌رنگی‌، فیلم خوش‌ساخت فرانسوی "2015-The Brand New Testament" -
(در دوبله‌روسی با نام: -نوترین عهد- ... -عهد- نه بمعنای عهد‌و‌پیمان، بلکه آن عهد که در -عهد عتیق- است) می‌باشد.
در این فیلم، زن داستان (با بازی -کاترین دنو-)، شیفته‌ی یک گوریل میشود، و اقدام به ایجاد روابط رمانتیک با او می‌پردازد.
تا جایی‌ که وقتی‌ مرد به خانه می‌آید، شامپانزه غیرتی‌شده و به سمت مرد یورش می‌آورد./ بهرحال فرانسوی‌ها همیشه باید "خاص" باشند!.
این فیلم چندین جایزه جهانی‌ را در رشته‌های گوناگون‌هنری، از آن خود کرده است. ساختارش بسیار بسیار نو و چشمگیر است.



- اینها در اصل با چنین کارهایی، -مکتب فمنیزم*- را گسترش میدهند. -زن‌سالاری*- که دنیا را به هرج‌و‌مرج و بی‌اخلاقی‌ کشانده.
و البته که برای انجام چنین تفکری، از حاشیه‌های مختلف و مکتوب در زیر نقاب کمدی‌سیاه و سفید و غیره استفاده میکنند،
تا بتوانند در پس‌زمینه‌ی بظاهر اساسنامه‌دار طرح اصلی‌ داستان‌شان، مفاهیم و دیدگاه خود را به بیننده، غیرمستقیم تزریق کنند.
یکی‌ دیگر از نمونه فیلمهای فرانسوی صدالبته بسیار خوش‌ساخت، اما فرافکنانه و سرنگون‌ساز حریم مینوی انسانی‌،
فیلم "1999-Belle maman" میباشد که همین -کاترین دنو- در آن ایفای نقش داشت.
انگار شعار فیلم با زبان قوی سینمایی و پردازش داستانش اینست:
"آزاد باش!، هر طور که دلت میخواهد و هوای نفس‌ات میگوید زندگی کن، چراکه هیچ حریم و چارچوبی وجود ندارد".
اما مساله اینجاست که -هوای‌نفس- یک چیز است، و -انحراف فکر و اخلاق-، مساله‌ای دیگر.  ... این فرانسوی‌ها،
در بسیاری فیلمهای دوران کنونی، براحتی انحرافات و بیماری‌های ذهن‌ کج‌اندیشانه را، در قالب هوای‌نفس نشان میدهند،
آنها را مطرح میدارند و انگار نسخه‌ای از قبل تعیین‌شده و موجه، برای سبک اخلاقی‌ و باید‌ها و نباید‌های جامعه می‌پیچند.



پی‌نوشت‌ این بخش:
* اگر مساله‌ی دلدادگی میان گوریل(شامپانزه) با زن را مطرح داشتم،
به هیچ‌شکل قصد جسارت به خانم‌ها نبود. بلکه فقط از دیدگاه بیان تصویری سینمایی،
و بررسی‌های فیلم‌ که انجام میدهیم، این مساله مطرح گردید. درست همانگونه که،
دلدادگی میان فلرتشیا و گالیور، با آنکه تضاد شدید بینشان بود، اما مورد توجه مخاطب قرار میگرفت.
* همچنین اگر از مکتب زنسالاری و فمنیزم انتقاد کردم، قصدم کوچک شمردن زن نیست.
(زن در اصل، بسیار قوی‌تر از مرد است، چرا که دارای قدرت اغواگر‌ی و افسونگری می‌باشد،
و اگر مرد حواسش جمع نباشد، زن براحتی میتواند با یک اشاره، او را به سمت خود جلب نماید).
از سوی دیگر، مردسالاری‌محض هم مورد درستی‌ نیست. اما در زمان‌حال، افرادی که دم از فمنیزم میزنند،
میخواهند شرایطی ایجاد شود، تا زن، جای مرد را نیز بگیرد، و خیلی‌ هم مطمئن هستند که زن،
هم میتواند در اجتماع بیرون موفق باشد، و هم درون خانه. که اما در اصل و واقعیت، ماجرا اینگونه نیست.
قدیم‌ها، مرد در جبهه‌ی بیرون از خانه به تلاش میپرداخت و هیزم به خانه میآورد(یعنی‌ تامین شرایط معیشیتی و مالی‌ میداشت)،
و زن در درون خانه، با وجود و نهاد زنانه‌اش، و استفاده از آن هیزمی که مرد میآورد، -چراغ کانون زندگی‌- را، گرم نگاه میداشت.
اما حال شرایط خیلی‌ فرق کرده. این سیستمهای نادرست جهانی‌ که با زبان فمنیزم و بال‌به‌بال‌دادن نادرست به زنسالاری انجام میشود،
نتیجش‌اش این است که دنیا را دارند میبرند به سمت تک‌جنسیتی شدن. البته شاید اگر از روی دوم سکه هم نگاه کنیم،
شاید این -هوی-، جواب همان -هایی‌- هست که قرن‌ها، با مردسالاری‌صرف، در جهان همراه بوده است. به بیان دیگر، سالیان‌سال،
مردها هر چه خواستند انجام دادند، و حال زنها(البته برخی‌ از آنها منظور هست، و به هیچ‌شکل، قصد جسارت به همه نیست)،
اقدام به راه‌رفتن در جلوی مردها نمودند. جالب است که مطرح گردد، در کشوری چون اکراین، و همچنین جاهایی مشابه چون روسیه،
فضای جامعه، به شدت زنسالارانه است. دلیلش اینست که بویژه در اکراین، از چندین قرن پیش، رفورم‌فمنیستی ایجاد میشود،
بدین ترتیب که زمان ارباب و رعیتی (فئودالیزم)، زنها که دوش به دوش مردها در زمین و مزرعه کار میکردند(دهقانان)،
به مردهایش اعتراض میکنند که: "ما هنگام کار کردن، دوش‌به‌دوش شما هستیم، اما پس از کار، شما جمع‌مردانه تشکیل میدهید،
به گفتگو میان خودتان میپردازید، و با ایجاد چنین حالت تفکیک‌جنسیتی، ما زنها را محدود می‌کنید که برویم بنشینیم در مطبخ!،
و فقط خوراک برای شما تامین سازیم. از این به بعد، ما هم باید کنار شما هنگام نوشیدن و استراحت پس از کار بنشینیم،
ما نیز حق داریم که مثل شما مردها، در جامعه عمومی‌، بلند بخندیم و رفتارهای آزدانه‌ای که شما مردها دارید را،
ما نیز انجام داده و دارای حقوق برابر با شما گردیم، وگرنه دیگر غذا‌پختن و خانه‌داری برایتان انجام نخواهیم داد!".
چنین اعتراض و ایجاد رفورمی که از سوی زنها مطرح میگردد، بدیهی‌ست که در اپتدا با مخالفت مردهایشان مواجه میشود،
اما پس از مدتی‌، مردها تسلیم میشوند و زنها به خواسته‌ی خود میرسند. از اینرو حال پس از گذشت چندین قرن از این رفورم،
اجتماعی که اکراین باشد، دهه‌هاست که دارای جامعه‌ای بشدت زنسالارانه هست. البته برخی‌* از مردهای اسلاو، خود نیز مقصرند،
چراکه در ذات و ساختار روحی‌، دارای رفتارهای لوس و بچه‌گانه میباشند. آب‌زیر‌کاه و موذی هم هستند.(*برخی‌=۷۰% به بالا).

بازگردیم به صحبت اصلی‌ و بررسی‌ بخش‌های ۶گانه‌ی مبانی هنر در گرافیک ...


۳) مفهوم مبانی هنر گرافیک به نام: "حرکت"



- البته برای بیان و ترسیم تصویر مفهوم "حرکت"، از عکاسی استفاده داشته بودم.
در عکس سیاه‌و‌سفید بالا، بخشی از پرده‌ی فلزی کرکره‌ای، در قاب دوربین ثبت شدند،
که پره‌های آن، با فاصله‌هایی‌ که‌ میانشان است، حالت "حرکت" را برای مخاطب تداعی دارند.



۴) مفهوم مبانی هنر گرافیک به نام: "تابش/تشعشع ~ Radiation""



- در این مفهوم بیسیکال، میبایست با طراحی‌ و استفاده المانهای ساده همچون یونیت و یا اشکال هندسی،
حالتی را برای چشم مخاطب ایجاد ساخت، که نگاه بیننده، با دیدن تصویر، دارای حالت تابشی و گردشی،
و مفهوم دایره‌وار نگاه، در صفحه‌ی گرافیکی گردد.



۵) مفهوم مبانی هنر گرافیک به نام: "-فضا-(ایجاد حالت سه‌بعدی در صفحه‌ی دو‌بعدی) ~ space"



- توضیح اینکه، اینجانب، در زمینه‌ی مفهوم و در کل سختارهای سه‌بعدی، علاقه و درکی ندارم.
نمونه‌ی بالا را نیز فقط از برای انجام مشق دانشگاهی، در زمستان ۱۳۷۸، با قلم‌های راپید ترسیم داشتم،
و همانطور که تماشا میگردد، حرف "C" را بگونه‌ای طراحی‌ داشتم، تا حالتی برجسته و سه‌بعدی در صفحه داشته باشد.
از دید خودم، ترسیم بالا، کار ضعیفی در وادی سه‌بعدی‌سازی هست، چراکه برای نمونه، در این بخش مدرن در هنر گرافیک،
در دهه هفتاد میلادی، بواسطه‌ی شور و حالی‌ که دنیا برای استقبال از -عصر سه‌بعدی- و فراتر رفتن از حالات دو‌بعدی میداشت،
هنرمندان گرافیست بسیاری در اروپا و امریکا، اقدام به خلق آثاری چشمگیر در زمینه‌ی سه‌بعدی‌سازی در فضای‌کاغذی‌ نمودند.
در ضمن لازم به یاد‌آوریست که روی‌سخن ما، دورانی از هنر گرافیک را شامل میشود، که برنامه‌های گرافیکی دو‌بعدی و سه‌بعدی،
هنوز ساخته نشده بودند، از اینرو گرافیست‌ها، فقط با پیش‌زمینه‌ی قوی ذهنی‌ و استفاده از وسایل رسم و طراحی‌، بگونه‌ای سنتی‌،
دست به خلق آفرینه‌هایی‌ میزدند که در قاب دو‌بعدی کاغذ، نتیجه‌ی دیداریشان، میشد تداعی حالات‌فضایی و سه‌بعدی برای چشم مخاطب.



۶) مفهوم مبانی هنر گرافیک به نام: "-بافت-(بافت‌سازی) ~ texture"



- نمونه‌ کار انجام‌شده در این زمینه را، با استفاده از عکاسی انجام داده بودم.
تصویر موزاییک‌های پیاده‌رو هست که در مفهوم "بافت" قرارمیگیرد. البته کارهای ترسیم با راپید هم داشتم،
که زمان دانشجویی (۱۳۷۸-۱۳۸۰)، بنا به درخواست اساتید، ارمغان داده شدند به آرشیو دانشگاه،
بی‌آنکه اسکن و یا عکسی‌ از آنها برای خودم باقی‌ ماند.




(Designed by 59 - (2018


- و برای بخش پایانی این صحبت، اسکن‌های زیر نیز تقدیم میگردند، که جزو مشق‌های دانشگاهی بودند. ...
میبایست یک حرف از حروف الفبا را انتخاب، و آنرا با شیوه‌های ۶-گانه‌ی مبانی‌هنر‌گرافیک که در بالا توضیح داده‌شدند،
با استفاده از قلم‌های راپید، طراحی‌ میداشتیم. این سبک طراحی‌، خود بعنوان لوگو‌سازی نیز میتواند مورد استفاده قرار گیرد.
همانگونه که در اسکن کارها تماشا میگردد، اینجانب حرف "ع" را انتخاب، و آنرا با شیوه‌های گوناگون، پردازش داشته‌بودم.
نکته‌ی تکمیل اینکه، زمانیکه گرافیست، در خوشنویسی هم دستی‌ دارد، آنگاه تلفیق این دو هنر، بسیار کارایی‌ مفیدی،
برایش در انجام کارهای لوگوسازی با استفاده از حروف، در پی خواهد داشت. ...





پی‌نوشت .:
- سه نمونه کار زیر را، همان دوران دانشجویی، در قالب پوستر طراحی‌ داشتم،
که در نمایشگاه‌ها قرار میگرفتند. در ساختار آنها، از موارد ۶گانه‌ی مبانی‌هنر‌گرافیک استفاده شده است.
این نسخه‌ها، ورژن‌هایی‌ هستند که پس از اتود‌های راپیدی، با برنامه‌ی فری‌هند، آنها را اجرای نهایی‌ داشتم.
(دو پوستر اول: "چاپ و جهان حروف" - پوستر سوم: "آلودگی محیط‌ زیست" - ابعاد چاپ‌شده و اصلی‌: ۵۰*۷۰ س.م.)






یاد خاطرات گرامی‌ ~ سلامت باشید ~ وقت خوش







avatar
59

تعداد پستها : 1404
Join date : 2011-02-09
Age : 37
آدرس پستي : vj2005h@yahoo.com

خواندن مشخصات فردي http://www.aparat.com/PanjaH_o_NoH

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: فیلمها و برنامه های تلویزیونی روی طاقچه ذهن کودکی

پست من طرف Emiliano في الأحد يونيو 03, 2018 4:46 am

1. "59" عزیز، باز هم ممنونم از شما؛ بخاطر، خاطره ها و نوشته های زیباتون.

2. مثل همیشه اختیار دارید. اصلاً قرار نیست تمام نوشته هامون پاسخ داشته باشن و نوشته باید خودش بیاد. این طوری هم درست تره و هم گفتگوها روال طبیعی تری به خود می گیرن؛ درست، مثل صحبت کردن معمولی.

3. راستش در مورد گزینه ی Opera Turbo هم بی اطلاع بودم و تا قبل از اطلاع رسانی شما با این نرم افزار آشنا نبودم.
باز هم ممنون از اطلاع رسونی تون. خیلی عالیه.

4. بله، شنیده بودم که هیتلرینگ در همه ی کشورها وجود داره.
پس عمو "پوتین" هم شما رو بی نصیب نذاشته؛ ولی، عوضش باعث می شن آدم به روزتر باشه و من یکی که مطلب جدیدی؛ بخصوص، در زمینه ی آی تی یاد می گیرم، خیلی حال می کنم و فکر می کنم هنوز جوونم و زنده. اینو جدی عرض می کنم.
5. در مورد موسیقی بی کلام "پل عاطفه"ی "شادمهر عقیلی" من شرمنده ام؛ چون، فایل شما رو نگرفتم؛ چون، داشتمش.
اما، از این که باعث زحمت و دوباره کاری شما شده م، عذر می خوام. حق با شماست.

6. تعاریف شما از Pain & Gain ("عرق جبین، کد یمین"( اونقدر زیاد بود که وسوسه شدم فیلمو از وب بگیرم و به تماشاش بشینم.
فیلم رو دیدم و متأسفانه از اون ژانرهایی بود که باهاش ارتباطی برقرار نکردم. کج سلیقه ام دیگه، ببخشید.
اما یک بار دیدنش خالی از لطف نبود. ضمناً با زیرنویس فارسیش؛ بخصوص، سی دقیقه ی آخر فیلم خیییییییییییلی حال کردم، خیلی.

بارها عرض کرده م این که بنده یا بعضی از دوستان، با بعضی از ژانرهای فیلم ها و داستان ها و کتاب ها و ... ارتباط برقرار نمی کنیم، کاملاً طبیعیه.
هر آدمی سلایق مختلف داره و همه هم محترم و دوست داشتنی ان. اصلاً برای همین گونه های مختلف ایجاد شده ن.
اما، مسلماً خیلی ها برای مثال از فیلم بالا ممکنه بی نهایت خوششون اومده باشه یا حتا آرشیوش کنن؛ برای مثال، مطمئنم "شروین" خان هم با این فیلم خیلی حال می کنه و حتا شاید دیده باشدش.

7. اما، در مورد فیلم The Big White زنده یاد "رابین ویلیامز":
بنده متأسفانه این فیلمو ندیده م؛ اما، همیشه بازی های به قول شما "زیرپوستی" و هنرمندانه ی این هنرمند فقید رو دوست داشته م.
یه فیلم دیگه هم با "ال پاچینو" بازی کرده به نام "بی خوابی"؛ که، اونجا هم خیلی خوب بود و وقتی تعریف یه خطی شما رو از فیلم خوندم، نمی دونم چرا بی اختیار یاد اون فیلم افتادم.

8. و می نویسم "تعریف یه خطی" شما از فیلم، این حُسن بسیار خوبی از شماست که قصه ی فیلم رو لُو نمی دید و می ذارید بیننده لذتشو ببره.
به قولی Spoiler نیستید و برای همین محبوب بنده و امثال بنده اید.
من یکی، دو تا دوست و آشنای اسپویلر دارم؛ که، سعی می کنم خیلی دیر به دیر ببینمشون یا اگه با دیدنشون بحث رو به فیلم یا سریال بکشونن، یا محل رو ترک می کنم یا مستقیماً ازشون می خوام ادامه ندن!
(ناگفته نماند که ساااال هاست دیگه سریال دنبال نمی کنم؛ چون، خیلی وقتگیره.)

9. در مورد توضیحات کامل و معلم گونه ای که به سبب تصویر گرافیکی و زیبای "Space" شما به میون اومد، تنها می تونم از شما تشکر کنم.
این قدر خوب و جامع نوشته بودید که دیگه جای حرفی باقی نذاشته بودید. واقعاً بسیاری از پست های ارزشمندتون به مثابه ی کلاس درس می مونه و این یکی دیگه از اون موارد بود.
این که در نوشته ها و ضمن پرداختن به گرافیک، تلفیق و گریزی داشتید به سایر هنرها؛ بخصوص، سینما یا نقدهای اجتماعی و فرهنگی، هم خیلی عالی تر کرده بود کار رو. بسیار بسیار لذت بردم و بسیار متشکرم از تو، دوست خوبم.

فقط یه سؤال:
"ساب‌یونیت و سوپر‌یونیت"ی که فرمودید به چه معناست؟
ترجمه ی تحت اللفظیشون رو می دونم که به ترتیب "زیرواحد" و "کلان واحد" می شه، منظورم در فن هنر و گرافیک بود.
چون "یونیت" رو بالاتر توضیح دادید.
ممنون.

10. شما به سبب تسلط بالا به هنر گرافیک، طراحی، عکاسی و هنرهای تجسمی، طرح Spaceتون رو "ضغیف" و ابتدایی می نامید؛ اما، از دید بنده خیلی هم زیبا و ارزشمنده.
شاید؛ و البته، شاید، امروز شما این کارتون رو کمتر قبول داشته باشید و اگه این طور باشه، باز نشانه ی بالا بودن سطح امروزتون نسبت به 20 سال قبله و این بسیار طبیعیه. اصلاً این یعنی رشد.
من اما، با توضیحات ارزشمند شما متوجه شدم که باید طرح ها رو با دقت بیشتری نگاه و موشکافی کنم تا بیشتر لذت ببرم.

11. لوگوهای حرف "ع" عالی بود.
اگه اشتباه نکنم به تلفیق خطاطی و نقاشی "خطاشی" می گن؛ که، معادل انگلیسیش می شه "تایپوگرافی" (Typography).
من سال ها پیش با این هنر به طور خیلی اتفاقی و توی وب آشنا شدم؛ زمانی که، می خواستم یه سری از مفاهیم، واژگان و اصطلاحات انگلیسی رو با فلش کاردهای سنتی یا الکترونیکی (اسلایدهای پورپوینت) به بچه ها آموزش بدم.
یادمه از دیدن واژه هایی مث clock یا elevator و چند مثال دیگه ی زیر اون روز خیلی لذت بردم. هنوز هم برام زیبا و جالبن:


http://up.upinja.com/1u23n.jpg
http://up.upinja.com/v51qx.jpg
http://up.upinja.com/l8tl2.jpg
http://up.upinja.com/l3esb.jpg
http://up.upinja.com/5d7bf.jpg


12. پوسترهای بخش پایانی نوشته های خوبتون هم که دیگه آخرش بودن.
بسیار حرفه ای و امروزی؛ بخصوص، با پوستر سوم ("آلودگی محیط زیست") و ساده تر بودن اثر بیشتر حال کردم.

13. بارها عرض کرده م بنده موقع پاسخ دادن به نوشته ها، رج به رج می خونم و می یام جلو. امروز هم بعد از تموم شدن نوشته های بالا، دیدم توی پوسترهای آخر، به "تایپوگرافی" اشاره داشتید و خوب، پاسخ چند سطر بالاتر خودم رو گرفتم و مطمئن شدم که درسته.
پی اس: هیچ وقت به شخصه با واژه ی "خطاشی" برای نهاده ی واژه ی بالا ارتباط برقرار نکرده م و به نظرم واژه ی خشک و نتراشیده و نخراشیده ای می یاد؛ که، نه راحت تلفظ می شه، نه فارسی سره ست، نه زیبایی و کاربرد داره؛ اما، فقط شنیده بودمش.

همین.
و بدرود.

Emiliano

تعداد پستها : 1652
Join date : 2009-09-12

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: فیلمها و برنامه های تلویزیونی روی طاقچه ذهن کودکی

پست من طرف Emiliano في السبت يونيو 16, 2018 5:42 am



1. دوستان عزیزم، سلام.
2. من امروز بعد از مدت ها یه انیمیشن قشنگ دیدم. انیمیشنی مربوط به بزرگ سال ها و ضد جنگ.
آخرین کار مشابهی که دیدم مربوط می شه به فیلم "مدفن کرم های شب تاب"؛ که، به جنگ جهانی دوم پرداخته بود.
این کار؛ اما، به مسائل خاورمیانه مربوط می شه و به فرهنگ ما نزدیک تره.
اسمش هست:
"پروانه" (یا اسم دومش هست: "نان آور").
The Breadwinner (Parvana)

با جستجوی یکی از این دو نام، می تونید به لینک های رایگان بارگزاری این فیلم برسید.
البته من الآن متوجه شدم انگار دوبله ی فارسی هم شده؛ اما، نسخه ای که من دیدم، نسخه ی اصلش بود با زیرنویس فارسی.


..........................

4. منتظر نظر دوستان خوبم و همچنین منتظر نوشته های ارزشمند :59" عزیز هستیم.
فعلاً.

Emiliano

تعداد پستها : 1652
Join date : 2009-09-12

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

صفحه 15 از 15 الصفحة السابقة  1 ... 9 ... 13, 14, 15

بازگشت به بالاي صفحه


 
صلاحيات هذا المنتدى:
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد